X
تبلیغات
::. *-*-* گاهی اوقات هم از سهراب سپهری *-*-* .::

*-*-* گاهی اوقات هم از سهراب سپهری *-*-*

: درباره وبلاگ

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای مارا

به بوی خوش اشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم


: منوی اصلی

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

: نوشته های پیشین

هفته اوّل شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387

: پیوندهاي سهراب


.:: راويان هنر بهترين سايت هنري::.

.::راويان هنر::.

ستاره شب
کامران ، هومن و پرسپولیس
زندگینامه سهراب از زبان خودش و پدرش
نقاشی های سهراب
عکس های سهراب از نوجوانی تا آخرش
. . . اشعار و پند های متفرقه از سهراب ، دکتر شریعتی و
سهراب سپهری
لینکدونی آزاد
بزرگترین آرشیو کد آهنگ
رپ ایران
کد برای وب
وای وای وای وای وای
مجموعه اشعار فریدون مشیری
زندگینامه فریدون مشیری
آدمک آخر دنیاست ، بخند
شاپرک یا همون یاس مین
لحظه ای در آرامش
پروانه های عاشق
دل نوشته های یک ... پریزاد . . .
احساس
** ی عاشق **
--- شوپه ---
****جفنگ****
*^*پرواز شاپرکها*^*
آوای شب در دلها(اسماعیل جون)
......مهر.......
درون من
دختر برفی
----- ستایش------
(((علمی تفریحی)))
امید انتظار
آری . . . یکی بود که تمام زندگیم بود
دنیای من
خورشید خانوم
ساحل درون
نسیم نعیم
.....همه چیز از همه جا.....
باتو ستاره می شوم
بانوی اردیبهشت
راويان هنر
نصایح سهراب

: آمار وبلاگ

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

: با همکاری


.:: رشیدا ::.

به تماشا سوگند و . . .
 

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پروازکبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

 

حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد

و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت

و به انان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در

 وزش بیشه شور بادی خواهند ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم باز کنید ،آیتی بهتر از این می خواهید؟؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر می داند،سحر!

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاش پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم

| +| نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389 توسط مجید | | ارسال به دوستان
شب تنهايي
 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/11.gif

| +| نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389 توسط مجید | | ارسال به دوستان
یه آرزو
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:

مرده ای را جان به رگ ها ریخت،

پا شد از جا در میان سایه و روشن،

بانگ زد بر من : مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرد؟

لیک پندار تو بیهوده است:

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سرگذشت من به زهر لحظه ای تلخ آلوده است.

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد،

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک طرح شوم.

می ترواید از تن من درد.

نغمه می آورد بر مغزم هجوم. دریغ از تمام لحظه هایی که گذشت...بی تو...بی من

 
،آن سفر کرده که صد قافله دل همرَه اوست
 
!...هر کجا هست خدایا به سلامت دارَش !
 
آسمونت همیشه آبی باشه رفیق..
  هرجا که هستی

عشق یعنی بزرگ کردن یک چیز به اندازه ی دنیا و کوچک کردن دنیا

به اندازه ی یک چیز،زندگی کردن،تلف بودن،پلاسیدن،نطفه ای را

پرورش دادن برای زندگی کردن،و این تکرار تکرار است،اگر زندگی را

دوست داشتم هیچوقت موقع تولد گریه نمیکردم!!!

 
| +| نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 توسط مجید | | ارسال به دوستان
خاطره
شاید هنوز هم خاطرات سهراب را به یاد داشته باشید. پس از مدتها تاخیر باز شروع به نوشتن خاطرات سهراب می کنم. امیدوارم مثل گذشته از خواندن خاطراتش لذت ببرید توكيو ، 3 سپتامبر
خاطرات سفر ژاپن

دوست بزرگوار (1) ديرگاه ديشب از Nikko با آمدم ، شهري است زيبا با جاهاي ديدني ، در اين ديار ، ميان مردمي خوشخو و مهربان،
زندگي به دلخواه مي گذرد، ژاپن نيرومند و پر تپش است . ژاپني كوشا و پر كار است. اما هرگز پيوند خود را با طبيعت و شعر زندگي نمي گسلد ، هماهنگي را در مي يابد، آنگاه خانه اش پي مي ريزد و اطاقش را مي آرايد، با چوب و حصير سازش مي گيرد ..و از آن پس پيكر مي تراشد ، عروسك و بادبزن مي سازد ، گلدانش به جا نشسته ، و خيزران آويخته اش صدايي هماهنگ است. در اين سرزمين و ميان اين مردم ، خودم را بيگانه نمي يابم.

در غرب چنين نبود ، فروتني شرق به ديده من جاي بلندي دارد. ميان ما و اين خاور دوري ها پيوند هايي است . شعر Basho و نقاشي Hiroshige براي ما نيز اشاره اي آشنا در بر دارد. عرفان ما و بوديسم اينان ، هر چه به دور از هم كه باشد ، در جاهايي برخورد مي يابد ، و شايد يكي مي شود.

اينجا ، گاهي نقاشي مي كنم و گاه كتاب مي خوانم ، زماني نيز به تماشاي موزه ها و معابد شينتويي و بودايي ميروم. به بررسي درست تر تائوئيسم و بوديسم پرداخته ام، بدون شناسايي اين دو ، دريافت هنرهاي اين طرف دست نمي دهد. جوياي كتابي بودم به زبان فرانسه كه ميتولوژي ژاپن را در بر داشته باشد. اما نيافتم ، در كتابفروشي ها ، كتاب به زبان فرانسه كمياب است. اما به زبان انگليسي كتاب بسيار درباره هنر و فلسفه شرق پيدا مي شود. با پاره اي از گروههاي هنري آشنايي يافته ام ، براي شناسايي وزن و آهنگ يك محيط ، زمان بايد . قصد آن دارم كه ساخته هاي خود را به نمايش بگذارم. انگار هنوز زود است. اينجا باغهاي ، زيبا بسيار ديده ام. اما هنوز از باغباني و روش باغباني ژاپني چيزي براي نوشتن ندارم.

1- نامه به همايون صنعتي زاده


لب آب

ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد
.

| +| نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط مجید | | ارسال به دوستان
درگذشت سهراب

 

اول اردیبهشت سالگرد در گذشت سهراب رو به  همه ی دوست داران این شاعر

... بلند آوازه ی فارسی  تسلیت میگم

******************

یادش گرامی و روانش شاد باد.

__________________
گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
| +| نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 توسط مجید | ارسال به دوستان
نامه ی سهراب از پاریس
پاريس‌ - 6 فوريه‌ 1957

         سلام‌ يكشنبه‌ است‌. امروز را در خانه‌ ماندم‌. ديشب‌ مهتاب‌ بود و ما اصلاً نخوابيديم‌ درخيابان‌ها و كوچه‌هاي‌ شهر بوديم‌ تا سه‌ بعد از نيمه‌ شب‌. بعد رفتيم‌ اطراف‌ پاريس‌. من‌ بودم‌ ونادرپور و سعيدي‌. ستاره‌ها هم‌ بودند. چه‌ شبي‌ بود و چه‌ هوايي‌. جايتان‌ خالي‌. روي‌ درختهانشستيم‌ تا 5/7 صبح‌ بعد برگشتيم‌ به‌ خانه‌ها...
         من‌ هميشه‌ هواي‌ خودم‌ را دارم‌ مثل‌ اينكه‌ باران‌ گرفت‌، اما هواي‌ پاريس‌ رويهمرفته‌خوب‌ است‌. از لندن‌ بدم‌ آمد. روزي‌ كه‌ با كشتي‌ از ساحل‌ انگليس‌ دور مي‌شدم‌ مثل‌ اين‌ بود كه‌دنيا را به‌ من‌ داده‌اند. من‌ آمدم‌ دو روز در پاريس‌ بمانم‌ و حالا يك‌ ماه‌ است‌ كه‌ در اينجا هستم‌.رفتم‌ به‌ اسپانيا و برگشتم‌ سفر خوبي‌ بود. در مادريد چه‌ موزه‌هايي‌ ديدم‌. از آنجا رفتم‌ به‌ تولدوكه‌ از آن‌ شهرهاي‌ ديدني‌ است‌ و بالاخره‌ برگشتيم‌ پاريس‌. در اينجا بر و بچه‌ها اصرار دارند كه‌من‌ بمانم‌. اما خودم‌ مي‌خواهم‌ زودتر برگردم‌ تهران‌. خيال‌ دارم‌ سري‌ به‌ ايتاليا بزنم‌ و بعد ازديدن‌ تركيه‌ بر گردم‌ به‌ ايران‌.
         خوب‌ بود و من‌ از مونيخ‌ راهي‌ انگلستان‌ شدم‌. اين‌ روزها فكرم‌ در ايران‌ است‌. خلاصه‌خودتان‌ را براي‌ رفتن‌ به‌ چنار آماده‌ كنيد. درست‌ است‌ كه‌ در آنجا بره‌ها بز از آب‌ در آمد، ولي‌يك‌ وقت‌ هم‌ ديدي‌ ياد سزان‌ و وان‌گوگ‌ افتادم‌. پايان‌ قرن‌ نوزده‌ سخني‌ دلنشين‌ گفته‌ است‌، اماحرفش‌ در آغاز قرن‌ ما ناتمام‌ مانده‌. مثل‌ اينكه‌ اصلاً قرن‌ ما، قرن‌ حرف‌هاي‌ بريده‌ و فريادهاي‌نارساست‌. تا چه‌ وقت‌ اين‌ هذيان‌ طول‌ خواهد كشيد؟ بگذاريم‌ در تب‌ خودش‌ باقي‌ بماند. امامن‌ آنها را دوست‌ دارم‌ كه‌ از صميميت‌ تب‌ مي‌كنند. خيلي‌ دور رفتم‌.
    باري‌، سفر جنوب‌ براي‌ من‌ مثل‌ يك‌ روياي‌ آبي‌ رنگ‌ گذشت‌ يك‌ رويا پرواز سايه‌ - آفتاب‌درختان‌ چنار ،پر از صداي‌ ريزش‌ آب‌، پر از موسيقي‌. اين‌ را به‌ خانم‌ MARTIAL بگوئيد، به‌او بگوييد كه‌ AIX يك‌ شعر است‌، يكپارچه‌ رنگ‌ و آهنگ‌ است‌.
         در ARLES اكسپوزسيون‌ پيكاسو را ديدم‌، درخت‌هاي‌ بادام‌ و مزرعه‌ گندم‌ وان‌ گوگ‌ رادر آن‌ سرزمين‌ زيبا پيدا كردم‌. انگار در دنياي‌ تابلوهاي‌ وان‌ گوگ‌ راه‌ مي‌رفتم‌. در AVIGNONبه‌ تماشاي‌ موزة‌ CALLVET رفتم‌. مدتي‌ در برابر تابلوهاي‌ بروگل‌ ايستادم‌. در مورد اين‌نقاش‌ قرن‌ نوزده‌ چه‌ فكر مي‌كنيد؟ در همان‌ موزه‌ كارهاي‌ نقاشان‌ جوان‌ را نيز ديدم‌. تلاشي‌ دركار است‌، اما گاهي‌ براي‌ هيچ‌. گاهي‌ با خود مي‌گويم‌ كه‌ اي‌ كاش‌دردوران‌هاي‌ماقبل‌تاريخ‌مي‌زيستم‌، آن‌ وقت‌ قلم‌ مو را به‌ دست‌ مي‌گرفتم‌ و به‌ ديوار غارها نقاشي‌ مي‌كردم‌. بي‌شك‌ درآن‌ هنگام‌، تنها احتياج‌ دروني‌ محرك‌ كار هنري‌ بوده‌ است‌.
         باري‌ از AVIGNON به‌ پاريس‌ بازگشتم‌. سفر لندن‌ يك‌ هفته‌ به‌ طول‌ انجاميد، در آنجاآنقدر تابلو و مجسمه‌ ديدم‌ كه‌ هنوز هم‌ خواب‌هاي‌ من‌ پر از طرح‌ و رنگ‌ است‌.
... سلام‌ پر آهنگ‌ مرا به‌ خانم‌ مارسيال‌ برسانيد.

‌                                                                 سهراب‌ سپهري  

 

منبع : سایت ماندگار

| +| نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 توسط مجید | | ارسال به دوستان
... مزار ابدی سهراب سپهری هنوز سنگ دائم ندارد ...
سلام

... هیچی نمیگم فقط بخونین و قضاوت کنین

آخه اینه رسمش؟؟؟

یازده  سال از زمان شكسته شدن سنگ مزار سهراب سپهري مي گذرد، ولي هنوز سنگ مناسب براي مزار اين شاعر بزرگ تهيه نشده است .  هنوز تصميمي براي مقبره و آرامگاه وي گرفته نشده است . سنگ مزاري كه همان آغاز براي مزار وي انتخاب شد به خط رضا مافي ، دوست و يار هميشگي سهراب سپهري بود كه پروانه سپهري قطعه سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد را براي اين سنگ انتخاب كرده بود. پس از شكسته شدن اين سنگ با توجه به اينكه سهراب در مشهد اردهال به خاك سپرده شده ، به خانواده سهراب اجازه داده نشد كه مقبره يي در شان و اندازه سهراب در اين مكان بسازند . اين سنگ ارزشمند در طول ساليان مختلف مورد آماج حوادث قرار گرفت و همزمان سنگ ديگري به صورت موقت براي اين مزار انتخاب شد كه هنوز پس از 11 سال وضعيت اين سنگ مشخص نشده است .
    ميثم نمكي ، رييس اداره فرهنگ و ارشاد كاشان در اين باره گفت : ما قصد داريم سنگي در خور شان و مقام سهراب براي مزار او فراهم كنيم . البته صحبت هايي نيز با حسين اميرخاني شده كه قرار است به خط نستعليق مصراع به سراغ من اگر مي آييد نوشته شود. اما هنوز به صورت قطعي كاري صورت نگرفته است .
    از اين رو در پي گفت و گويي كه با رييس اداره فرهنگ و ارشاد كاشان داشتيم ،تصميم گرفتيم با پروانه سپهري ، خواهر سهراب نيز صحبت كنيم . وي گفت : من نسبت به تعويض سنگ مزار موقت سهراب بي اطلاع هستم و كسي تا به امروز با من كه نماينده خانواده سپهري هستم در اين باره سخني نگفته است .
    وي همچنين پيرامون شنيده هاي حاكي از انتقال سهراب به گلستانه يا مكان ديگري اظهارداشت : سهراب تا آخرين لحظه نمي دانست كه قرار است از ميان ما برود. از اين رو او هرگز سخني پيرامون خاكسپاري اش در گلستانه نزده است . البته با توجه به سخن دوست سهراب ، دكتر محمود فيلسوفي بر آن شديم كه در همان ابتدا او را در گلستانه به خاك سپاريم . ولي اجازه چنين كاري به ما داده نشد. ما تصميم نداريم پس از 26 سال پيكر متلاشي شده او را به مكان ديگري انتقال بدهيم و اطلاعي نيز نسبت به تعويض سنگ مزار سهراب نداريم .

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم .

 

اینم مشهد اردهاله...

 

 


| +| نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
((( ازت ممنونم )))

واقعا كه شعر هاش با انسان صحبت ميكنند

اميدوارم از شعر هاي اين شاعر بزرگ كاشاني لذت ببريد

 

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم ».

| +| نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
نمیدانم

مرگ و آرزو

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

                   نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟ !

ولی بسیار مشتاقم

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی کستاخ و بازیگوش

 

 

که او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را . . . .

| +| نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
نمونه

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

زندگی دفتری از خاطره هاست

                                                             یک نفر در دل شب

                                                       یک نفر در دل خاک

       یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست

               چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد

                                                                                                ما همه همسفریم . . .

                                                                                                                           از:. . .

مثل کبریت کشیدن در باد


                         زندگی دشوار است


من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم


آخرین دانه کبریتم را
                   می کشم در این باد 


                                            هرچه باداباد !!!

پی نوشت: اول میشینی فکر می کنی، خیلی هم خوب و منطقیه...اما اگه فکر کردن نتیجه نداد چی ؟ ها ؟
تا آخر عمرت که نمی تونی فکر کنی، باید عمل کرد و دید...باید رفت و امیدوار بود ...
شروع کردن و شکست خوردن همیشه بهتر از هرگز شروع نکردنه ...
به قطار فکرم بگو همینجا نگهداره...باید پیاده شم...خیلی کار دارم که انجام بدم... 


                                                         
 سهراب سپهری

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

| +| نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
صدای پای آب

بازم سلام

و اما . . .

 شعر کامل " صدای پای آب "

که  سهراب عزیز  زندگینامه  خودش  رو

به صورت شعر در آورده به نظر من که خیلی عالیه

وقتی می خونیش یه حس خاصی بهت دست میده ! شبیه 

آرامش ُ شبیه سبک بودن از زندگی ُ یا به قول خودش " پشت لبخندی

پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زمان " باید بخونیش تا معنی حرفم رو بفهمی . . .

اهل کاشانم
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
.

.

.

بقیش هم ادامه مطلب . . .

| +| نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
دو شعر زیبا از سهراب جون

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بسم الله الرحمن الرحیمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دوباره سلام همه ی سهرابیان عزیز

 

دو شعر زیبا از سهراب سپهری یکی از کتاب زندگی خواب ها به نام "لولوی شیشه ها" و یکی از کتاب حجم سبز به نام "و پیامی در راه" که من عاشق این دو شعرشم امیدوارم مورد پسند شما هم قرار بگیرهبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

ادامه مطلب . . .

 

| +| نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
دوست
سلام

من بازم با کلی گرفتاری اومدم ولی یه شعر خوشگل دارم

این شعره که اسمش " دوست " هست مربوط میشه به اولا سهراب ثانیا اینو برای مرگ فروغ فرخ زاد خونده بوده شعر جالبیه   سهراب سپهری اینم عکسه داشمونه

.................................................................................

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

/////////////////////////////////////////////

نمیدونم چرا این سهراب بنده خدا اینقدر عاشق سیب بوده! !!

| +| نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
سفر

سلام

یه شعر خیلی خیلی قشنگ از سهراب گذاشتم

نخونی پشیمون میشی       درمورد زودگذر دنیا

برو پاییییییییییییییییییییین ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

سفر

پس از لحظه های دراز
بر درخت خکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
 که به راه افتادم
 پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
 و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
 که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
 و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

...........................................................

بهم نخندید ها ولی یه تیکه از فریدون مشیری یه جا خوندم دلم نیومد نگمش

شعر اینه:

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم

 

| +| نوشته شده در جمعه 27 دی1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
واحه ای در لحظه . . .

"واحه ای در لحظه"

به سراغ من اگر می آیید  

ُپشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته ی خک

روی شن هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

بر سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا  می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید. . .

نرم و آهسته بیایید . . .

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من . . .

......................................................................

اینم قبر سهرابه که تو کاشانه . . .

برای شادی روحش یه صلوات ! ! !

فکرت رو ببر تو عمقش

پنجره زیباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای خودم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

 شعر آفتابی هم معانی زیاد داره بخون مطمئنم بدت نمی یاد . .

آفتابی

 صدای آب می اید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف نخ های تماشا چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند
 که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اگر شعرمعروف شهریار هم می خوای برو رو ادامه مطلب

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

 

| +| نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
زندگینامه کامل سهراب از زبان خودش و پدرش
 

 یه شاهکار واقعا هنری از سهراب

بخون و صفا کن  . . .

. . .

به اسم " نیلوفر "

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

 

 

زندگینامه سهراب از زبان خودش و پدرش

بخونی بد نیست . . . !!!!

 

| +| نوشته شده در شنبه 6 مهر1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
نصایح سهراب

 

 حالا برو نصیحته سهراب رو بخون! ! !

 

سشيشسيشيشي

یه نصیحت خیلی قشنگ از سهراب

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

سیب هست

ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

از گفته های ارزشمند سهراب

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق  تر است

 

و

 

من به آغاز زمین نزدیکم

نبض گلها را می گیرم

آشنا هستم با

سرنوشت تر آب

عادت سبز درخت

 

وسیع باش و تنها و سخت و سر به زیر

. . .

راز گل شکفتن

راز آسمان باریدن

راز خورشید مهر 

 

 شسيشي

| +| نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان
سهراب

 

شعر سهراب

شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال 1332، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.

.............................................................................................................

 

خانه ی سهراب در کاشان

  • خانه ی سهراب در کاشان
     
  • خانه ی سهراب در کاشان
     
  • خانه ی سهراب در کاشان

    خانه ی سهراب در کاشان

 

 

| +| نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387 توسط مجید | | ارسال به دوستان